جان بالبی و نظریه پرداز دلبستگی، معتقد است، نوزاد و مادر، نیاز بیولوژیکی برای ارتباط با یکدیگر دارند.کودک با رفتارهای ذاتی و آرام بخش باعث تحریک مراقبت بزرگسالان می شود.تعیین کننده دلبستگی غذا نیست، بلکه مراقبت و پاسخگویی است. وی اعتقاد داشت، رفتارانسان را تنها از طریق بررسی محیط انطباقی آن، یعنی محیطی که این رفتار در آن شکل گرفته است، می توانیم درک کنیم.در ابتدا پاسخ دهی کودک تصادفی است، به هرچهره آشنا لبخند می زند و با رفتن هرکس، گریه می کند، کم کم حوالی ۳ تا ۶ ماهگی کودک پاسخدهی به افراد را با آشنا بودن و ناآشنا بودن تغییر می دهد.اولین تکیه گاه کودک مادر است، اما پس از گذر یک یا دو ماه کودک به پدر، خواهر، برادر پدربزرگ و مادربزرگ نیز دلبستگی نشان می دهد. سبک های دلبستگی چگونه اند؟ مجاورت فیزیکی برای انسان ها صرفا یک نقطه آغاز است. مادر می رود واکنش چیست؟ مادر برمی گردد واکنش چیست؟
این دو تعیین کننده است:
واکنش ما به فراق و وصال: تعیین کننده نوع دلبستگی است.اگر سهل باشد، دلبستگی ایمن است و اگر چه با بی تفاوتی و چه خشم و وحشت، دلبستگی ناایمن است. در این میان دلبستگی دوسوگرایی هست که گاها ایمن و گاها ناایمن هست و از آن به ناایمن اجتنابی یاد می کنیم.
یکی از دالان های ورودی به روان درمانی، نظریه دلبستگی و چگونگی ارتباطات با آدم های مهم زندگی دربزرگسالی است. نقش مادرروان درمانی دادن مجوز به افکاری دربیمار است که والدینش اورا از فکرکردن به آن ها ناامید و یا منع کرده بودند. تجربه کردن احساساتی که والدینش او را از تجربه کردنشان ناامید یا منع کرده بودند و درنظر گرفتن اعمالی که والدینش او را از تامل برآن ها ناامید یا منع کرده بودند. روان درمانی خوب بنا بر ماهیت خودبیمار و درمانگر را در موضع آسیب پذیری بالقوه قرار می دهد. همان افکار ،احساسات و آرزوهایی که بیمار آن ها را از همه تهدید آمیزتر تجربه کرده بود و لازم بوده که بازداری و اجتناب شوند باید دوباره تجربه، وارسی و درشرایط امن دوباره از آن خود شوند.
افسرده خویی و خلق ادواری
مشخصه این دواختلال به ترتیب وجود علایم کم شدت تری از علایم دو اختلال افسردگی اساسی و دو قطبی نوع ۱ است. مشخصه افسرده خویی وجود لااقل دو سال خلق افسرده اس مشخصه اختلال ادواری نیز وجود لااقل دوسال علایم مکرر هیپومانیا و علایم افسردگی است که به ترتیب با تشخیص دوره مانیا و دوره افسردگی اساسی تطبیق نکند. اختلالات خلقی شایع هستند. تقریبا در سراسر جهان و در همه کشورها و فرهنگ ها دیده شده است، که شیوع اختلال افسردگی اساسی در زنان دوبرابر مردان است. طبق فرضیه های ارایه شده دلایل این تفاوت عبارت است از تفاوت های هورمونی، اثرات زایمان، تفاوت فشارهای روانی-اجتماعی زنان و مردان، الگوهای رفتاری مربوط به درماندگی آموخته شده است.
مسایل اجتماعی -اقتصادی و فرهنگی
هیچ ارتباطی بین وضعیت اجتماعی -اقتصادی افراد و اختلال افسردگی اساسی پیدا نشده است، اما میزان بروز اختلال دوقطبی ۱ در گروه های اجتماعی -اقتصادی بالاتر، بیشتر از متوسط به نظر می رسد
اختلال دوقطبی ۱ در افراد فاقد تحصیلات دانشگاهی شایع تر از فارغ التحصیلان دانشگاه است که شاید به خاطر سن شروع نسبتا پایین این اختلال باشد.
مطالعات خانواده ها
مطالعات خانواده ها به این پرسش می پردازند که آیا اختلال مورد نظر جنبه خانوادگی دارد یا خیر؟ یا به طور اختصاصی تر آیا میزان بیماری موردنظر دراعضای خانواده فردمبتلا بیش از جمعیت عمومی است؟ داده های خانوادگی حاکی است، اگر یکی از والدین مبتلا به اختلال خلقی باشد خطر ابتلای فرزند وی به اختلال خلقی ۱۰ تا ۱5 است.اگر هردروالد مبتلا باشند این خطر دوبرابر می شود. هرچه تعداد افراد مبتلای خانواده بیشتر باشد، خطر ابتلای فرزندان بیشترمی شود.
ارزیابی اضطراب
هیجانات از مشخصه های نوع انسانند و در همگان با شیوه های یکسان تجربه می شوند،چگونگی ابراز. و بیان هیجانات البته بسیار متفاوت است،اما تجربه فیزیولوژیک آن در همه یکسان است و جنبه سرشتی دارد.ضرورتا لازم است، درمانگر مهارت ارزیابی حالت فیزیولوژیکی مورد تجربه بیمار با هیجانی را که نام می برد، داشته باشد.
خشم: سر، گردن، آرواره، شانه ها، بازوها و دست ها
اندوه و حسرت: سینه ،احساس سنگینی ،درد مزمن
عشق و لذت: سینه ،احساس سبکی و گشودگی
ترس: شکم
میل جنسی: اندام های تناسلی
در همه درمانجویان تمرکز سریع و مستقیم درمانگر بر احساسات بیمار سبب برانگیخته شدن اضطراب می شود. ارزیابی ماهیت و شدت اضطراب بیمار بسیار مهم است، چرا که این اطلاعات ارزش تشخیصی فراوانی دارد. اضطراب برخاسته از این گونه اعمال فشار از تحمل بیمار خارج است.
سه مسیر تجربه اضطراب با سطح معینی از ظرفیت انطباقی متناظر است. نخستین مسیر اضطراب عضلات مخطط یا ارادی است و جاری شدن اضطراب در این مسیر حاکی از ظرفیت بیمار در تحمل تجربه مستقیم هیجان های بنیادین است.دومین مسیر اضطراب عضلات صاف است،که اغلب به اختلالات روان تنی مانند سردرد، سندرم روده تحریک پذیر و آسم منجر می شود.سومین مسیر اضطراب به آشفتگی فرآیندهای شناختی و ادراکی می انجامد. مانند گم شدن مسیر افکار، گسستگی ذهن یا اختلال درمیدان بینایی حکایت دارد. مادامی که اضطراب درمسیر عضلات مخطط جاری باشد، مثل دست های گره شده نفس های عمیق بیمار، بدن بیمار به درمانگر علامت می دهد که احساسات در وضعیتی قرار دارند که بیمار تحمل آن ها را دارد. شواهد پژوهشی بسیاری در دست است که نشان می دهند، کسانی که حجم زیادی از هیجانات شدید ناشی از رویدادهای بسیار فرساینده یا آسیب زا را تجربه می کنند، اما احساساتی که نسبت به آن ها دارند را ابراز نمی کنند، به سطوح بالایی از اضطراب و بیماری های جسمانی دچار می شوند. به بیان دیگر ابراز هیجانات در موقعیت هایی که با ابراز برانگیختگی شدید همراه است، ضرورت دارد. ناتوانی در ابراز هیجانات برانگیخته شده بی تردید، بر بهزیستی آدمی تاثیری مخرب دارد.
وسواس فکری عملی و اختلالات
اختلال وسواس فکری-عملی با وقوع افکار وسواسی ناخواسته و مزاحم یا تصاویر ذهنی ناراحت کننده تعریف می شود. این ها معمولا با رفتارهای وسواسی همراه می شوند که برای بی اثرکردن افکار یا تصاویر ذهنی وسواسی یا به عنوان راهی برای جلوگیری از رویدادها یا موقعیت وحشتناک صورت می گیرند.
وسواس های فکری
افکار، تصاویر ذهنی یا تکانه های مزاحم مستمر و مکرر را دربردارند که به صورت ناراحت کننده و نامناسب و کنترل ناپذیر تجربه می شوند.افرادی که این گونه وسواس های فکری رادارند، به طور فعال سعی می کنند، دربرابر آن ها مقاومت کنند یا آن ها را متوقف کنند یا با فکر و عمل دیگری آن ها را بی اثر سازند.
وسواس های عملی
می توانند رفتارهای مکرر آشکاری را که به صورت تشریفات طولانی انجام می شوند(مانند دست شستن، وارسی مکرر و یا مرتب کردن در برداشته باشد. وسواس های عملی می توانند، تشریفات ذهنی نا آشکار را نیز شامل شوند(مانند شمردن، بیان بی صدای کلمات خاص) فرد مبتلا معمولا در واکنش به وسواس فکری مجبور به انجام این رفتار تشریفاتی وسواسی است. رفتارهای وسواسی با هدف جلوگیری از ناراحتی یا کاهش دادن آن یا پیشگیری از رویداد یا موقعیتی وحشتناک انجام می شوند. وسواس ها اغلب از اختلالات بسیار ناتوان کننده است، زیرا به کیفیت زندگی و اختلال کارکردی منجر می شود. در روان درمانی فرد می تواند تشخیص دهد، این وسواس های فکری ب جای این که از بیرون به او تحمیل شده باشد، حاصل ذهن خودش هستند. با این حال در بین افراد مبتلا به وسواس فکری-عملی در مورد این که وسواس های فکری و عملی آن ها دقیقا تا چه اندازه ای بی معنی و افراطی هستند، پیوستاری از بینش وجود دارد. اغلب ما افکار وسواسی جزیی را تجربه کرده ایم، نظیر این که آیا در را قفل کرده ایم؟ اما در اختلال وسواس این افکار بیش از اندازه و خیلی مستمر و ناراحت کننده است و اعمال وسواسی مرتبط با آن ها فعالیت های روزمره را به طور قابل ملاحظه ای مختل می کند و در واقع ممکن است بیشتر ساعات بیداری فرد را بگیرد. اختلال وسواس فکری-عملی مانند اختلالات اضطرابی، اغلب همراه با اختلالات خلقی و اضطرابی دیگر رخ می دهد و افسردگی بسیار شایع است.
هدف ما در این مجموعه ، ارائه خدمات روان درمانی و مشاوره به صورت تیمی است .تا بتوانیم عوامل زمینه ساز، آشکار ساز و تداوم بخش مشکلات روان فرد را به صورت علمی و شواهد پژوه تشخیص داده ،مورد درمان قرار دهیم.